![]() |
![]() |
|
| ياد من باشد تنها هستم، ماه بالاي سر تنهايي است... |
|
هي صورت غبار گرفته ي سرنوشت را با دستمال قشنگ آرزوها پاك مي كني؛ چشمهايت را مي بندي و زير لب چيزي زمزمه مي كني و آرام چشمت را باز مي كني ، نگاه مي كيني:چيز تازه اي نيست،هنوز صورت سرنوشت را غبار بي هويتي پوشانده. چند قطره اشك (گرم و بيقرار)گونه هايت را خيس مي كند. در را باز مي كني و از خودت مي زني بيرون،هوا سرد است نه اينكه زمستان باشد آسمان حساب روزها از دستش بيرون شده. حس می كنی داري يخ مي زني،به پشت سر نگاه مي كني و مي خواهي برگردي اما...اصلا چه فايده. حالا اشكهاي روي گونه ات يخ زده اند.دستمال قشنگ آرزوهايت لابه لاي انگشتهاي تنهاييت سرمي خوردو مي افتد زير پاي مورچه ها. دلت مي خواهد بخوابي،چشمت را كه باز مي كني صورت غبارگرفته سرنوشت را مي بيني كه از ترس بي تو بودن تب كرده. آرام بلند مي شوي و سرنوشت رادرآغوش ميكشي و بي اختيار چند قطره اشك (گرم و بيقرار) گونه هايت را خيس مي كند. ...سپیده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:53 توسط |
|
|
پشت به هم ايستاده بوديم،كه راه هزار پاره شدو صداقت كودكانه ي ما راكويرهاي ناگهان خشك كرد. بيخودانه چرخيدم و گرداب گيسوانت در باد هم آغوشيم را با كرانه هاي آرام بلعيد. وقتي نگاهمان در هم فرو نمي رود،قصه ي هميشه بهار دلت راخط به خط خواندن دشوار است. *** پشت به هم ايستاده بوديم كه راه هزار پاره شد نمي گويم قصه ات را بازگو تنها اگر مي تواني يكبار ديگر نگاهم كن... سپیده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:52 توسط |
|
|
صفحه هاي سفيد دفترم را بي آنكه بدانم از چه مي نويسم سياه مي كنم. خط به خط فقط از دردهايي مي گويم كه درمانش را فقط خدا مي داند،خدا را نمي بينم ولي ميدانم كه او مرا مي بيند و ميداند چه مي گويم.ميدانم فقط خداست كه مي ماند. براي شما از عشق گفتم ،از انتظار،از بي كسي ها،از هرچيزي كه فكرش را بكنيد... ولي شما چه؟ بي آنكه بفهميد در دل اين واژه ها چه مي گذرد، با چشمهايتان فقط نگاهشان كرديد و بي تفاوت گذشتيد. اگر آهي هم بكشيد براي خودتان است،اگر اشكي بريزيد ،اگر ناله اي سر دهيد به خاطر دل شكسته خودتان است. هيچكس نميداند من چه مي گويم...فقط خداست كه ميداند. سها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:47 توسط |
|
|
به روز ديدارت ايمان دارم...و همچنان متظرم ...به اميدرسيدن روز آمدنت به شانه هاي زخمي شب تكيه مي دهم ام و آواز تنهايي را زيرلب زمزمه ميكنم. تنهايم ولي ميدانم كه روزي تنهايي من هم به آخر ميرسد،ميدانم روزي طنين صداي گرم و مهربانت سكوت شبهاي تارم را مي شكند. نميدانم بر سر كدام جاده بايد به انتظارت بنشينم ولي هر جا كه باشم قلبم به اميد روز آمدنت مي تپد. بي تو ميشمارم روزها و لحظه هارا...و ميشمارم قطره هاي باران و قاصدكهاي خسته از سفررا هر شب ستاره ها مي نشينند روي بام چشمانم ،آنها هم انتظارت را مي كشند و ميدانند ماه شان در يكي از همين شبهاي سراسر سوال طلوع مي كند. دلم گرفته ولي بغضم را براي روزي نگاه داشته ام كه روزي روي شانه هاي تو بشكند. حتي براي گريه كردن براي تو هم بايد به انتظار شانه هايت بنشينم...چه سرنوشت غريبي ... پس اي ماه من اي مهربانم براي خاطر اين قلب شكسته و دستهاي خسته از دعا زودتر طلوع كن...مگذار در حسرت ديدار رويت خاموش شوم... سها |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 12:59 توسط |
|
|
آهاي آسمان ! بر مي گردم،از سفري كه هنوز آغازش نكردم. تو نگاه مي كني و من اشك ميريزم،يادت باشد كه اينبار من رسالت تو را بر دوش مي كشم. تو نگاه مي كني و سينه ات از ابر خاليست. خورشيد كه رفت ،ماه كه آمد و تو كه همچنان مرا نگاه مي كني ،من دوباره مي آيم و اشك ميريزم. چه عادت بدي ،هروقت با خدا حرف ميزنم نگاهم به تو مي افتد. تو شده اي واسطه ،و من اين روزها بي نصيبتر از هميشه ام و از سفري كه هنوز آغازش نكرده ام بر مي گردم. آهاي آسمان! براي چند لحظه هم كه شده چشمهايت را ببند مي خواهم خدا را ببينم. *** به آسمان نگاه مي كنم و او اشك مي ريزد. چه روزگار عجيبي... سپيده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 12:48 توسط |
|
|
جاي خالي تو... (سهم من از شب شايد همان ستارهاي باشد که هميشه پنهان است و يا به قول قاصدکها ستاره من همان است که پيدا نيست) به صداي پاي شب گوش كن كه چگونه ميان روياهاي هميشه ناتمام من قدم ميزند،رويايي كه هميشه ميان آن جاي خالي تو را با قاصدكي پر ميكنم.هميشه در روياياهايم حضورت را گم ميكنم،و حالا بدون تو پاييزم و حضورت بهاري كه هميشه انتظارش را ميكشم،...ياد با تو بودن گرماي خيالم و نبودنت سرماي وجودم،بي تو در اين شبهاي هميشه سياه قدم ميزنم و نفس ميكشم در اين هواي سنگين و سرد.هر روز پشت پنجره بي تو به آسمان التماس ميكنم .هنوز هم كه هنوز است هرشب پشت نگاه پنجره منتظرم.و ميدانم...ميدانم كه تو روزي بازخواهي گشت.ميشمارم ،لحظه ها و دقيقه هاي عمرم را بدون تو و با عبور خاطرات تو ميشمارم...روزها و شبهاي زيادي را پشت پنجره اتاق تنهاييم به انتظارت نشسته ام و قاصدك هاي هميشه بي خبر را از آسمان خيالم چيده ام.و حالا دفتر تنهايي من پر است از قاصدكهايي كه حتي تو را هم نميشناسند ،...خوب من ،هميشه در كنار شب و در ميان روياهاي من جاي تو خاليست،...هنوز هم كه هنوز است به شب كه تنها پناه من است تكيه داده ام و ميدانم تو روزي باز خواهي گشت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:23 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اينجا روزي آخر از ستيغ كوه
چون خورشيد سرود فتح ميخوانم و ميدانم; تو روزي بازخواهي گشت. |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 |
| نویسندگان |
|
سها سپیده |
| پیوندها |
|
۩۞۩ღبیگانهღ۩۞۩ |